الشيخ حسين المظاهري

253

اخلاق در خانه (فارسى)

تو مىدهم . شير را آورد من خوردم . يك ساعتى نشسته بودم كه وقتى ديدم يك تلاطمى براى اين زن پيدا شد . بلند شد ايستاد . ديدم از دور يك شتر سوارى مىآيد كه شوهر او بود همان آبى كه به من نداد بيرون خيمه برد و شوهرش كه پيرسياهى بود آمد . تعجب كردم . اين ، شوهر اين زن با جمال است ! ديدم اين پيرسياه را از شتر پياده كرده ؛ بر سنگى كه قبلًا آن را مهيا كرده بود پاهاى او را شست ؛ دست و صورتش را شست و با يك احترامى او را وارد خيمه كرد و در مقابلش نشست . ديدم اين مرد بداخلاقى مىكند و هر چه بداخلاقى مىكند ، اين زن خوش‌اخلاقى مىكند ، هر چه او تندى مىكند او خوش‌اخلاقى مىكند از بس بداخلاقى كرد من بىحوصله شدم ترجيح دادم كه در وسط آفتاب و بيابان باشم اما در اين خيمه نباشم از خيمه آمدم بيرون مرد خيلى اعتنائى نكرد اما زن براى احترام من كه مهمانم براى خداحافظى از خيمه بيرون آمد . من هم بيرون خيمه به او گفتم خانم ! حيف از تو نيست با اين جوانى ، زيبائى و كمالت اين پيرسياه را اين‌گونه رسيسدگى مىكنى ؟ ! ديدم رنگش تغيير كرد . گفت : اصمعى ! توقع نداشتم كه پشت‌سر شوهرم حرف بزنى توقع نداشتم كه ميان من و وشهرم كدورت بياندازى . بعد گفت من يك روايتى از پيغمبر اكرم ( ص ) شنيدم و مىخواهم به آن عمل كنم . اصمعى ! دنيا هر چه باشد مىگذرد آنچه نمىگذرد آخرت است ما شب اول قبر داريم ؛ برزخ داريم ؛ بهشت دارريم ؛ جهنم داريم ؛ آنچه نمىگذرد